تبليغاتX
غربت

غربت

دل هیچکی مثه من غربت اینجا رو نداره

تو که اهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:7  توسط soude  | 

تو را بجای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:4  توسط soude  | 

یک پرنده که زیر برگها نغمه سرایی می کند برای اثبات وجود خدا کافیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:53  توسط soude  | 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است...

مرا اینگونه باور کن...

کمی پرحرف    کمی نادان    کمی مغرور     کمی بی درک

کمی بی صبر    کمی تنها    کمی دلتنگ    کمی عاشق

کمی مجنون    تحمل کن که دلتنگم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:14  توسط soude  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:10  توسط soude  | 

تو که نیستی از خودم بی خبرم...

گاهی میان مردم  در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست را فراموش می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:3  توسط soude  | 

من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد

        من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم

                 من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 13:55  توسط soude  | 

بیا ای بانو      بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هر کس دورتر افتاد     عاشق تر است

اول خودم:             حواسم را بده تا پرت کنم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 13:47  توسط soude  | 

ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی انکه

دغدغه ی فردا را داشته باشم ذیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 13:43  توسط soude  | 

وقتی دلگیری و تنها غربت تموم دنیا

از دریچه ی قشنگ چشم روشنت می باره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 14:11  توسط soude  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:22  توسط soude  | 

روزی است

روزی که دیگر درهای خانه هایشان را نمی بندند

قفل افسانه ای هست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من ان روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم

<شاملو>

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 16:57  توسط soude  | 

وصیت نامه ی گابریل گارسیا مارکز:

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم. چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم، 60 ثانیه نور را از دست می دهیم.به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم.اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم، صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنها جسم که روحم را نیز عریان می کردم.خدای من، اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم. با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهایشان را احساس کنم.خدای من، اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدرعاشق آنم که عاشقشان باشم. هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم.به کودکان بال می دادم امَا به آنها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند. به سا لخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.آه انسان ها، من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است. من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد. من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد. از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط soude  | 

یاران و یاوران    وقتی صدای حادثه خوابید

بر گور من بنویسید    یک جنگجو که نجنگید

اما شکست خورد

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 15:41  توسط soude  | 

نازک ارای تن ساق گلی    که به جان کشتم

و به جان دادمش اب    ای دریغا به برم می شکند

دستها می سایم    تا دری بگشایم

بر عبث می پایم    که به در کس اید

در و دیوار به هم ریخته شان    بر سرم می شکند

می تراود مهتاب    می درخشد شب تاب

مانده پای ابله از راه دراز    بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش    دست او بر در‌‌ می گوید با خود:

غم این خفته ی چند    خواب در چشم ترم می شکند   

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 22:35  توسط soude  | 

راز در اینست که کسی نمی تواند بدون عشق زندگی کند.شما باید نوعی از ان را بیابید که با ارایش درونتان هماهنگ باشد به محض داشتنش ان را چنان حساس و ظریف می یابید که ممکن است که همچون اب از میان انگشتانتان بریزد

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 2:45  توسط soude  |