میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...
دل هیچکی مثه من غربت اینجا رو نداره
میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...

کمی پرحرف کمی نادان کمی مغرور کمی بی درک
کمی بی صبر کمی تنها کمی دلتنگ کمی عاشق
کمی مجنون تحمل کن که دلتنگم.....
غیر از تو هر چه هست را فراموش می کنم
من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم
من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد
مال هر کس دورتر افتاد عاشق تر است
اول خودم: حواسم را بده تا پرت کنم.....
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی انکه
دغدغه ی فردا را داشته باشم ذیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
از دریچه ی قشنگ چشم روشنت می باره
روزی که دیگر درهای خانه هایشان را نمی بندند
قفل افسانه ای هست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من ان روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم
<شاملو>
اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم. چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم، 60 ثانیه نور را از دست می دهیم.به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم.اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم، صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنها جسم که روحم را نیز عریان می کردم.خدای من، اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم. با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهایشان را احساس کنم.خدای من، اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدرعاشق آنم که عاشقشان باشم. هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم.به کودکان بال می دادم امَا به آنها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند. به سا لخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.آه انسان ها، من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است. من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد. من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد. از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم .
بر گور من بنویسید یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد
و به جان دادمش اب ای دریغا به برم می شکند
دستها می سایم تا دری بگشایم
بر عبث می پایم که به در کس اید
در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند
می تراود مهتاب می درخشد شب تاب
مانده پای ابله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش دست او بر در می گوید با خود:
غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند